X
تبلیغات
مریم
فقط به خاطرتو
 تتتتببببررررییییکککک....

فرا رسیدن عید باستانی نوروز را بر همه ایرانیان و بینندگان محترم تبریک عرض می کنم

عیدتان مبارک باد

|+| نوشته شده توسط ناصر در شنبه 1386/12/25  |
 این هم یه خاطره از اول ابتدایی...
|+| نوشته شده توسط ناصر در چهارشنبه 1386/12/01  |
 محبت...
ای سر چشمه ی محبت                                                       roya
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

www.roya20montazer.blogfa.com      

roya     

|+| نوشته شده توسط ناصر در شنبه 1386/11/06  |
 
عشق در لحظه پديد مي آيد ... دوست داشتن در امتداد زمان ...
عشق معيارها را در هم مي ريزد ... دوست داشتن بر پايه ي معيارها بنا مي شود ...
عشق ويران کردن خويشتن است ... دوست داشتن ساختني عظيم است ...
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد ...دوست داشتن از شناختن سرچشمه مي گيرد ...
عشق قانون نمي شناسد ... دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين طبيعي است ...
عشق فَوران مي کند چون آتشفشان ... دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه

 

|+| نوشته شده توسط ناصر در شنبه 1386/10/22  |
 دیشب

 

 

دیشب...

دیشب من از دلتنگی ات تنها شکستم

تنها به زیر کوهی از غم ها شکستم

دیشب میان کوچه های دل شپردن

در امتداد مرگ یک رویا شکستم

با خاطراتم لحظه ها را گریه کردم

آهسته در آغوش این شب ها شکستم

فصل شکستم را خزان ها دیده بودند...!

پاییزها دیدند من این جا شکستم

دیشب از این جا قایق عشقت سفر کرد

من هم کنار ساحل دریا شکستم...

شاید تو می رفتی که من تنها بمیرم

شاید به رسم بی وفاییها شکستم...!

فصل غریبی بود فصل انتظارت

فصلی که در یک گوشه از دنیا شکستم...

یک لحظه بعد از رفتنت باور نکردی

از دوریت با یک دل شیدا شکستم

صد سال من در انتظارت ماندم اما...

یک عمر در فصل جداییها شکستم...!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ناصر در شنبه 1386/10/22  |
 و می توان...
می توان در کوچه های زندگی
پاسخ لبخند را با یاس داد
می توان جای غروب عشق را
به طوع ساده احساس داد
می توان در خلوت شبهای راز
فکر رسم آبی پرواز بود
می توان با حرفی از جنس بلور
شوق را به هر دلی دعوت نمود
می توان در آرزوی کودکی
با حضور یک عروسک سهم داشت
می توان گاهی به رسم یاد بود
در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت
می توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس کوچه های نور بود
می توان همسایه مهتاب شد
فکر زخم غنچه ای رنجور بود
می توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشکها را دانه داد
می توان وقتی خزان از ره رسید
یک کبوتر را به کنجی لانه داد
می توان در قلب های بی فروغ
لحظه ای برقی زد و خورشید شد
می توان در غربت داغ کویر
آن ابری که می بارید شد

                                                                         «   مریم حیدرزاده »

|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/10/16  |
 با من بمان...
|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/09/18  |
 آسمان و دل من...

آسمان صاف و زلال است و دل من ابری

غصه و غم چه زیاد است ، خدایا صبری

می رسد بوی گل و غنچه ز هر کوی و گذر

اشک در دیده من حلقه زده بار دگر

می نویسم ز تو و آن دل شیدایی تو

ز قد و قامت و از آن همه زیبایی تو

می نویسم ز تو چون فصل بهارم شده ای

در همه زمزمه هایم ، تو شعارم شده ای

می نویسم ز دو چشمت که برایم دنیاست

همه زیبایی دنیا ز دو چشمت پیداست

عاشقم ، عاشق تو ، کاش تو می دانستی

زار و گریان شده از چشم تر من هستی

ای همه هستی من ، تاب و توان نیست مرا

در دل کوچک تو مهر و وفا نیست چرا؟

نظری کن به من و این بدن خسته من

بزدا غصه و غم از دل بشکسته من

|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/09/04  |
 
وقتی گلدون خونمون شکست ، پدرم گفت: قسمت این بود... مادرم گفت: حیف شد... خواهرم گفت: قشنگ بود... داداشم گفت: کاش دوتا داشتیم... تو گفتی: ببخشید ، از دستم افتاد... اما وقتی دلم شکست کسی به فکرش نبود ، حتی تو...
|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/09/04  |
 سرنوشت من...

فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند ، دیروز با خاطراتش فریب داد، فردا هم با وعده هایش مرا خواب کرد. وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود ، ای کاش یا آشنایی ها نبود یا جدایی ها! اما افسوس که آشنایی حادثه است و جدایی یک قانون. ای کاش یا عشق نبود یا غربت و هجران! اما افسوس که عشق نعمت است و هجران امتحان الهی. آدم ها ساده با هم آشنا می شوند ، به هم انس می گیرند و بعد از مدتی با هم بودن ، بی بهانه و سخت جدا می شوند. این رسم و بازی روزگار است. آدم ها از زمانه دلگیر می شوند و از روزگار بیزار ، از آشنایی پشیمون و از جدایی پریشون.

|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/09/04  |
 تو...

بی تو گریه کردم توی شب ها بی ستاره

انتظارتو کشیدم تا که برگردی دوباره

در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم

زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم

پشت شیشه روز و شب دل به بارون می سپارم

من برای گریه هایم چشمه ها رو کم می آرم

انتظار با تو بودن منو از پا در می آره

ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشام بباره

|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/09/04  |
 

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد √
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد√
مثلا خواستم اين بار موقر باشم√
وبه جاي تو بگويم«شما» بدتر شد√
اين متانت به دل سنگ تو تاثير نکرد√
بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد√
آسمان وقت قرار من و تو ابري بود√
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد√
چاره دارو ودوا نيست که حال بد من√
بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد√
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت√
آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد√
<><><><><>...

|+| نوشته شده توسط ناصر در جمعه 1386/07/27  |
 شب...
اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟

 

 

         خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني؟

 

 

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت....

 

 

    بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني؟

 

اخرین باری که بهم چشمک زد دو سال پیش وقتی با هم

خداحافظی کردیم بود

الان دیگه این کار لوس و تکراری شده در نظر همه

ولی من دوسش دارم

|+| نوشته شده توسط ناصر در جمعه 1386/07/27  |
 غروب عشق

  دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد...

  دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلامش مرا در عشقش غرق مي کند...

  دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد...

  دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند...

  دلم برای کسی تنگ است که با آمدنش غروب عشق از خاطر من فراموش می شود...

|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/06/25  |
 عشق یعنی...

|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/06/25  |
 امشب...

 امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم"" دوستت دارم.""

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين !

|+| نوشته شده توسط ناصر در یکشنبه 1386/06/25  |
 دوستت دارم بی نهایت...

|+| نوشته شده توسط ناصر در جمعه 1386/06/09  |
 به نام دوست...

 به نام دوست

 

به تیغم گر کشد دستش نگیرم          و گر  تیرم  زند  منت  پذیرم

کمان  ابرویت را گو  بزن  تیر            که پیش دست و بازویت بمیرم

غم  گیتی گر  از  پایم   درارد            بجز  ساغر که  باشد  دستگیرم

برآی  ای   افتاب  صبح  امید            شب هجران  که در دست اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات            به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند      که من از پای  تو  سر  برنگیرم

                             که  گر  آتش  شوم  دروی  نگیرم

|+| نوشته شده توسط ناصر در جمعه 1386/06/09  |
 دیروز و امروز ما...
دیروز دستامون دور از هم
تنها از هم جدا

امروز یک عشق بی پایان
آغاز ماست ای همصدا
دیروز قصه مون رویا بود
ما گم ما سرگردون
امروز ما تو آغوش هم
پر می گیریم ای مهربون
دنیای ما با هم زندگی می سازه
دو پرنده یه پروازه
لبهای ما با هم دنیای پر خواهش
بوسه هامون آغاز عشق
دیروز پوچ و بی معنا بود
تاریک بی انتها
امروز ما تو چشمای هم
زنده می شیم با هر نگاه
دیروز ذره های امید
خاموش در ذهن ما
امروز قطره های موندن
جون می گیرن در بین ما...

فدای تو ناصر دیونه تو...

|+| نوشته شده توسط ناصر در چهارشنبه 1386/06/07  |
 دوستت دارم...
در دنیای هستی می نویسم با قلم عشق که دوستت دارم نازنینم در همه حال و همه شرایط مردمان باور ندارند مرد قصه گو را اما روزی می رسد که او می نگارد داستان عشق را و می نویسد از تمام وجود برای او که زیباترین نگاه زندگی است همه می دانند...........
|+| نوشته شده توسط ناصر در چهارشنبه 1386/06/07  |
 داستان ازدواج عشقي
یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
|+| نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه 1386/06/06  |
 چقدر سخته...

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري. چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي. چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري... نفهمه هنوز دوستش داري... نفهمه هنوز دوستش داري...

|+| نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه 1386/06/06  |
 دوستت دارم بی نهایت...

|+| نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه 1386/06/06  |
 

رازهایی برای دوستی

 

 برای هر روز از ماه, گفتاری كوتاه پيشنهاد شده است.روز را در ساعت مناسبی آغاز كنيد. گفتار را چند بار تكرار كنيد.

دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر, بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد.

با هر بار تكرار , بگذاريد كلمات با عمق بيشتری جذب ضمير نا خود آگاه تان شود.

به تديج مفهوم كاملی از اين گفتارها به دست خواهيد آورد كه اگر بخواهيد آنها را طی يك دوره ياد بگيريد در پايان حقايق ارائه شده با شما يكی خواهد شد.

آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنيد در هر فرصت آن را مرور كنيد.

حتی المقدور آن گفتار را با شرايط واقعی زندگی تان تطبيق دهيد.شب قبل از خواب چند بار ديگر گفتارتان را مرور كنيد.

سعی كنيد اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنيدو بگذاريد با ضمير آگاهتان يكی شود.



روز اول

راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.



روز دوم

راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.



روز سوم

راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است نسبت به دیگران آزاده رفتار کن



روز چهارم

راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.



روز پنجم

راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.



روز ششم

راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.



روز هفتم

راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است



روز هشتم

راز دوستی در این است که دوستانت را تحسین کنی بی آنکه بدانند چه احساسی نسبت به آنها دارید.



روز نهم

راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آنها را به دلخواه خودت باز آفرینی کنی.



روز دهم


راز دوستی ار این است که حالات خوب و بد خود را به دیگران تحمیل نکنی, اما به آنها فرصت دهی که احساس خود را بیان کنند.



روز یازدهم

راز دوستی در این است که نیاز های دیگران را مقدم بر نیاز های خودت بدانی



روز دوازدهم

راز دوستی در این است که هرگز اشتیاق دوستانت را نسبت به مسائل مختلف تحقیر نکنی



روز سیزدهم

راز دوستی در محترم شمردن است. به حقوق و دیدگاه های دوستت احترام بگذار



روز چهاردهم

راز دوستی در این است که تغییر حالات خود را با خوشرویی و حسن نیت بپذیری



روز پانزدهم

راز دوستی در این است که محبت را نه تنها با کلام بلکه با نگاه و لحن صدا نیز ابراز کنی.



روز شانزدهم

راز دوستی در این است که دوستان را در آرزوها و اهدافت سهیم کنی, نه این که فقط با آنها وقت بگذرانی



روز هفدهم

راز دوستی در این است که هنگام صحبت با دوستان حواست کاملا جمع آنها باشد.



روز هجدهم

راز دوستی در این است که همواره افکار مثبت در سر داشته باشی. خصوصا هنگام بروز سوء تفاهمات.

روز نوزدهم

راز دوستی در این است که هرگز دوستانت را قضاوت نکنی بلکه همواره نکات مثبت آنها را ببینی.



روز بیستم

راز دوستی در این است که دائما دیگران را سرزنش نکنی بلکه مزایای مثبت کار درست را صادقانه بیان کنی.



روز بیست و یکم

راز دوستی در این است که از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز وضعیت خود را با بدبینی با وضعیت آنها مقایسه نکنی.



روز بیست و دوم

راز دوستی در این است که در غم و ناراحتی دوستانت شریک باشی و به آنها دلگرمی بدهی

نه این که به آنها دلگرمی بدهی نه این که با ابراز احساسات نادروست ناراحتی شان را تشدید کنی.



روز بیست و سوم

راز دوستی در این است که حامی حقوق دوستت باشی حتی اگر ناچار شوی به اشتباه خود اعتراف کنی.



روز بیست و چهارم

راز دوستی در معتمد بودن است. روی حرفت بایست به قولت عمل کن و به تعهدت پایبند باش.



روز بیست و پنجم

راز دوستی در این است که در معاشرت با جمع رشد کنی و آگاهی ات را افزایش دهی



روز بیست و ششم

راز دوستی در این است که روابط خود با دوستانت را به روابطی استثنایی تبدیل کنی.



روز بیست و هفتم

راز دوستی در صدر قرار دادن عشق خداوند است



روز بیست و هشتم

راز دوستی در این است که با موهبت دوستی عشق به خداوند را در خودت ایجاد کنی.



روز بیست و نهم

راز دوستی در این است که به تنش های موجود در رابطه ات بها ندهی و دست به کاری بزنی که موجب تقویت دوستی شود.



روز سی ام

راز دوستی در صمیمیت است. برای دوستانت یک دوست واقعی باش حتی زمانی که با تو بد می کنند.

|+| نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه 1386/06/06  |
 وایسا دنیامن می خواه پیاده شم!!!
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه  

                           پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

                                               من دیگه بسه برام تحمل این همه غم       

                                                           بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره ُ غصه خوردن واسه چی ؟         واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی؟

     نمیخام چوب حراجی رو به قلبم بزنند                    نمیخام گناه بی عشقی بیوفته گردنم

     نمیخام دربه درپیچ و خم این جاده شم                 واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

     یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم                  وایسا دنیا وایسا دنیا من میخام پیاده شم

                همه حرف خوب میزنن                           اما کی خوبه این وسط؟

                 بد و خوبش به شما                              ما که رسیدیم ته خط

                 قوربونت برم خدا                                  چقدر غریبی تو زمین

                 آره دنیا ما نخواستیم                             دل و با خودت نبین

     نمیخام دربه درپیچ و خم این جاده شم                واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

     یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم                 وایسا دنیا وایسا دنیا من میخام پیاده شم!!

    این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد ؟

                       این بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد؟

                                          همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست؟

                                                                   این همه تلسم بد جای خوش دعا کجاست؟

|+| نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه 1386/06/06  |
 
بين كسي كه عاشق شده است و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوتهايي وجود دارد نكات زير كمك مي كند تا اين تفاوتها را درك كنيم : 1- هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگاميكه كسي كه را دوست داريد مي بينيد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد . 2- هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگامي كه كسي را دوست داريد زمستان فصلي زيباست . 3- وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد و ليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش داريد نگاه مي كنيد لبخند خواهيد زد . 4- هنگاميكه در كنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد آنچه را كه در ذهن خود داريد بيان كنيد ولي در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا خواهيد داشت . 5- در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالتمي كشد و حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت . 6- شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد اما مي توانيد در حالي كه خنده اي بر لب داريد مدتها به چشمان كسي كه دوستش داريد نگاه كنيد . 7- وقتي معشوقه شما گريه مي كند شما نيز گريه خواهيد كرد اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او خواهيد داشت . 8- احساس عاشق بودن و درك آن از طريق ديدن است اما دوست داشتن از طريق شنوايي و صحبت كردن است . 9- شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد عشق همچون قطره اي در قلب شما و براي هميشه خواهد ماند
|+| نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه 1386/06/06  |
 
 اگر یک روزی بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندونمت اما میتونم باهات گریه کنم.

اگر یک روزی نخواستی حرفهای کسی رو گوش کنی بهم بگو قول میدم ساکت باشم.

اگر یک روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمیدم که ازت بخوام بمونی اما میتونم باهات بدوم.

اما اگریک روز رفتی و بر نگشتی بهت قول نمیدم که منتظرت میمونم اما ازت میخوام وقتی اومدی یک شاخه گل رو قبرم بگذاری

 

|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه 1386/06/05
 اگر...

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام

 

را عشق می گذاشتم

 

اگر معاون بودم برای بچه ها حرف تازه

 

ای از عشق داشتم

 

اگر دبیر ریاضی بودم عشق را در

 

عشق ضرب می کردم

 

اگر دبیر شیمی بودم از عشق به

 

عنوان یک حلال استفاده می کردم

 

اگر دبیر اقتصاد بودم می گفتم عشق

 

مرکز بازرگانی دنیاست

 

اگر دبیر انشا بودم موضوع هر هفته

 

انشا عشق بود

 

اگر دبیر فیزیک بودم عشق را با آینه

 

محدب نشان می دادم

 

اگر دبیر تاریخ بودم می گفتم عشق

 

تاریخ مصرف ندارد

 

اگر دبیر جغرافیا بودم نقاط عشق رو

 

روی نقشه ترسیم می کردم

 

اگر دبیر روانشناسی بودم هر روز

 

عشق را کالبد شکافی می کردم

 

اگر دبیر عربی بودم می گفتم عشق

 

واژه ای ایست که فتحه و کسره ندارد

 

اگر دبیر زبان بودم با هزاران زبان

 

عشق را به بچه ها می فهماندم

 

اگر دبیر دینی بودم می گفتم برای

 

رفتن به محراب عشق وضو بگیرید

 

اگر دبیر مشاوره بودم اولین نوبت را به

 

عشق می دادم

 

اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می

 

گفتم که با عشق نرمش کنید

 

اگر دبیر پرورشی بودم بچه ها را با

 

عشق پرورش می دادم

 

اگر دبیر جامعه شناسی بودم به بچه

 

ها می گفتم که به نقاط عشق خیز

 

کوچ کنند

 

اگر دبیر بازنشسته بودم عشق را در

 

کنار خود می نشاندم

 

اگر سرایدار بودم هر روز خانه عشق

 

را با گلاب می شستم

 

اگر مدرسه بودم تمام کلاسها را با

 

عشق شماره گذاری می کردم

 

اگر دانش آموز کلاس اول بودم با خط

 

خطی هایم عشق را نقاشی می

 

کردم

 

اگر دانشجو بودم تنها رشته عشق را

 

دنبال می کردم

 

اگر شاعر بودم هزار مثنوی از عشق

 

می سرودم

 

اگر کشاورز بودم کره خاکی را با دانه

 

های عشق سر سبز می کردم

 

اگر راننده بودم بارنامه و مسافرم

 

همیشه عشق بود

 

اگر معمار بودم قصری از عشق می

 

ساختم

 

اگر نقاش بودم تنها با رنگ سبز عشق

 

را نقاشی می کردم

 

اگر خواننده بودم تنها از عشق می

 

خواندم

 

اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل

 

عشق لنگر می انداختم

 

اگر سارق بودم فقط عشق می

 

دزدیدم

 

اگر دیوانه بودم عشق را با خود به

 

زنجیر می کشیدم

 

اگر درجه دار بودم فقط به عشق

 

سلام می دادم

 

اگر پلیس بودم عشق را جریمه نمی

 

کردم

 

اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز

 

می کردم

 

اگر خیاط بودم برای عشق با حریر

 

سبز لباس می دوختم

 

اگر کوهنورد بودم پرچم عشق را در

 

بلند ترین نقطه می کوبیدم

 

اگر عتیقه فروش بودم عشق را به

 

هیچ بهایی نمی فروختم

 

اگر مرزبان بودم هرگز به عشق اجازه

 

خروج نمی دادم

 

اگر کشتی گیر بودم همیشه مغلوب

 

عشق می شدم

 

اگر کفاش بودم برای عشق کفشی از

 

چشم می دوختم

 

اگر صیاد بودم عشق را صید می کردم

 

اگر صندوق دار بودم راز عشق را با

 

هزار رمز در صندوق دلم نگه می

 

داشتم

 

اگر وکیل بودم همیشه وکالت عشق

 

را به عهده می گرفتم

 

اگر سفال گر بودم زیبا ترین مجسمه

 

عشق را می ساختم

 

اگر مرتاض بودم برای لحظه لحظه

 

عشق ریاضت می کشیدم

 

اگر دروغ گو بودم هرگز به عشق دروغ

 

نمی گفتم

 

اگر قرار بود قسم بخورم در حضور

 

حضرت عشق سوگند می خوردم

 

اگر باران بودم فقط برای عشق می

 

باریدم

 

اگر درخت بودم میوه ام فقط عشق

 

بود

 

اگر درد بودم با عشق مداوا می شدم

 

اگر زشت بودم با عشق چه زیبا می

 

شدم

 

اگر فریاد بودم فقط می گفتم عشق

 

اگر مالک دنیا بودم آن را به عشق

 

پیشکش می کردم

 

اگر قلب بودم فقط عشق را در خود

 

جای می دادم

 

اگر نبض بودم فقط برای عشق می

 

زدم

 

اگر گوش بودم فقط نجوای عشق را

 

می شنیدم

 

اگر لب بودم جای پای عشق را می

 

بوسیدم

 

اگر اقیانوس بودم برای عشق قطره

 

می شدم

 

اگر اشک بودم برای عشق می چکیدم

 

اگر آغاز بودم با عشق و اگر پایان بودم

 

باز کلام آخرم عشق بود عشق

|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه 1386/06/05
 عیادت

 

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

زندگی از دم در

قصد رفتن دارد

روحم از سقف گذر خواهد کرد

در شبی تیره و سرد

تخت حس خواهد کرد

 که سبکتر شده است

در تنم خرچنگیست

که مرا می کاود

خوب می دانم من

که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت

توده ی زشت کریهی شده ام

بچه هایم از من می ترسند

آشنایانم نیز

به ملاقات پرستار جوان می آیند

|+| نوشته شده توسط ناصر در جمعه 1386/05/12  |
 
برای گفتن من، شعر هم به گل مانده

نمانده عمری وصدها سخن به دل مانده

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا

به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده



از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هرلحظه، هرلحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست



دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام، چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو

فاصله ای نیست

فاصله ای نیست
|+| نوشته شده توسط ناصر در جمعه 1386/05/12  |
 
 
بالا